Sunday, December 14, 2008


سوره تغابن
:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ وَأَوْلَادِكُمْ عَدُوًّا لَّكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ وَإِن تَعْفُوا وَتَصْفَحُوا وَتَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿14


إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ وَاللَّهُ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ ﴿15

Wednesday, December 10, 2008

قرار ما نارنجستان قوام ، جوانی ، تصویر آینه سمت چپ ، در چند متری پشت صفحه آیینه با لبخند ، چشم به راه همه تان خواهم مانده بودم ، دور از مصلحت بینی ، با تمام آن چیزی که قفسه سینه ام را همان روز ها یک جوری می کردکه هیچوقت نفهمیدید ولی یکهو نمی دانم کی چه شد که شکست و دیگر نیست ... دیگر نیست ...

Monday, December 1, 2008

ای شیخ می تونی آموزه های خودتو به ترتیب و گام به گام به صورت یک سری دوره های کاملا مشخص و ملموس به مریدانت آموزش بدی و بعدشم امتحان بگیری و نمره بدی و اون نیشتم ببندی و کمی منطقی باشی ، مدرکتم برای مشایخ دیگه قابل قبول و از همه جای دنیا قابل پیگیری و ادامه است.
پ ن تقدیم به همه اهل دل

Sunday, November 30, 2008

حافظه یه مفهومه مثل آزادی یا دموکراسی یا آرمانشهر

Monday, October 20, 2008

به دَرَک که رفتی ، ملال هست اما ملال دوری تو نیست ، ملال دود سیگار یاران است و مزخرفات تکراری و صدای خور و پوف همرزمان در سحرگاهان . آه معشوق من ! به دَرَک که دور شدی ملال جز دوری تو بسیار است مجال به ملال دوری تو نمی رسد ، آدمِ این ملال ها نبودی کانسپتَن ! گور پدر تازه به دوران رسیده ات ایضَن ، همان دور ها که هستی خوش باش و آسوده بخواب که ما هم چند ساعت اینور آنورش خوابیم و یا بیدار...

Thursday, October 9, 2008

خواب می دیدم که خاله مادرم (مرحومه) در یک خانه دوران پهلوی دوم ( شاید از آنهایی که شوهرش در زادگاهم ارومیه ، طراحی و اجرا می کرد ) بر روی سکویی نشسته و در آغوش شوهرش ، معمار ( در قید حیات ) ، عشوه می آید و معمار او را نوازش می کند . دایی محمود من ( درقید حیات ) می دود و با شیطنت یک بچه 4 ساله با لگد ، آرام به پای معمار می زند و فرار می کند . فقط آگاهم که در اتاق مجاور یک جشن عروسی برپاست . گویا عروسی نسرین ( در قید حیات ) ، دختر ترشیده معمار ، است . پدربزرگم (مرحوم) در مقابل معمار و خاله مادرم بر روی یک صندلی بدون دسته ، نشسته و پای بی جورابش را روی پایش انداخته و با شادی و قدرت و انرژی بی سابقه ای خاطره تعریف می کند . من بوی گند پایش را درخواب حس کردم .
......
چند وقت پیش می خواستم به زادگاهم بروم ، اما مرا نخواست ، حق هم داشت . امیدوارم مرا ببخشد . گیر افتاده ام . تقصیر کیست ؟ خدایا این سیر درونیم به سمت رنج و این درکم از تراژدیی که در عالم به راه انداخته ای ، حس غریب و مه آلودیست . کاروانی در حرکت است ، بانگ جرس فیلم مادر ...

Saturday, September 27, 2008

ژانر
آدمایی که وبلاگشونو آپ میکنن واسه همه پیغام میدن که برن نظر بدن.
پ . ن . کپی رایت کانسپت از لاغر
پ . ن . 2 . این عزیزان بد رو اعصابن

Wednesday, September 10, 2008

خسته شدم از بس به مانیتور زل زدم .... دلم قلم می خواد و بوم سفید ... عجب نظم ویندوزی یی بر زندگیمون حاکمه عجب روابط ویندوزی یی

Tuesday, September 9, 2008

بالاخره یک روز بر می گردم به درکه ، اگه چند تا کار نیمه تموم دیگه رو تموم کنم ، برمی گردم و از اون طرف می رم با خیال راحت ... این طرف که خوب نیست ، ولی خب ... من فقط اومدم اینور که چند تا کار نیمه تمومو تموم کنم ... بر می گردم ... هنوز یادم نرفته که عمو مُرد و اونجا با مهدی زیربارون سیگار کشیدیم ، حتما مهدی منتظره ،...
چه تاریخ و فرهنگ پیچیده ای ... کاش می شد حافظه یک ملت رو پاک کرد و کتاب های تاریخشون رو شست و اونها رو به آغوش سادگی و منطق باز گردوند ، اگر می شد نصف مترادف ها رو دور ریخت تعداد فاحشه ها کمتر می شد

Friday, August 29, 2008

ای مادرتو آزمون نظام مهندسی

Monday, August 25, 2008

خوب بحث امروز ما درباره اینه که دقیقا بدبختی یعنی چی ؟ ببینید عزیزان در مقابل بدبختی واژه خوشبختی سریع به ذهن بد سلیقه و قرینه ساز و جناس ساز ایرانی علیلتون خطور نکنه نه ! فقط می خوایم ببینیم تعریف دقیق بدبختی چیه و چرا ! خوشبختی پیش کش ،کاری بهش نداریم ، فعلا تعریفش بر اساس مقررات ملی مصوب 1387، عدم حضور بدبختیه . خوب وقت برنامه تمومه به پایان آمد این دفتر
پ ن پروردگارا خیلی به من مدیونی

Thursday, August 21, 2008

نمی خوام تو این شهر زندگی کنم ولی همه دوستام اینجان باید یه روز همشونو بردارم برم ارومیه نباید این موضوع رو هیچوقت فراموش کنم نمی خوام تهران بمونم شعر نمی گم اینجا غلطه
من کودن نیستم ، سیستم دفاعی بدنم حافظه ام رو از بین برد تا بتونم بطور عادی به زندگیم ادامه بدم . بابا هیچی تو این دنیا بی حکمت نیس ، می بینی

Tuesday, August 19, 2008

اگر مرز ایران رو دویست سیصد کیلومتر به داخل آفست کنیم مردمان مهمان نواز منحنی بدست اومده یه کپه تاپالن رو کره زمین

Monday, August 18, 2008

اگر جسمی که در مدار جسم دیگر در حال گردشه رها بشه، با سرعت مستقیم الخط یکنواخت به حرکت خودش ادامه میده . نیچه رو وقتی فکر می کرد ول کردند . بروسلی رو وقتی کنگ فو تمرین می کرد

Wednesday, August 13, 2008

از دو چیز دور افتادم و داره مریضم میکنه شست و شو و رُفت و رو

Tuesday, August 12, 2008

بیدار شو ... باید بری مدرسه ...خانم معلمت گفته تازگی ها از دستت راضی نیس ... خانم معلمت سخت ارضا میشه ... با شوهرش که کارمند بانکه هم این مشکل رو داره

Sunday, July 20, 2008

هامون اینبار از دریا بر نگشت.من و خسرو و هامون و علی عابدینی و مهدی خرم ودرکه و تار و صبح های جمعه و سیگار پیچستون و درخت خرمالو و خورشت مرغ و بادمجون وگربه حیاط پشتی و تبریزی های بلند وبارون و فندک زیپو ومهمونای ناخونده وخونده وخیال و خیال و هامون و من و خیال و ... هامونم مُرد ، باید یه فکر اساسی کرد، آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را آقای دکتر

Saturday, February 23, 2008

پروردگارا ما را از بند فرم برهان ... الهی آمیــــــــــــــن ....

Tuesday, February 19, 2008

قربان چشمان سیاه او رفته بود قبل ازسلام یا هر سخن و کلیشه ای ... نامه از ابتدا بوی پایان میداد ، اتمام چیزیکه زمانی سرشار بود ، غم از سنخ آرامش و بزرگی ... بغض بی کینه . توقف . نخواستن . لبخند . خاطره . خاطره ها . د

Tuesday, February 12, 2008

صبح با هم روی مرز های زرد رنگ می دویدیم ، من سیزده سال داشتم و او دوازده سال . نادان تر از آن بودیم که کینه هایی را که در اطرافمان به وجود می آمد حس کنیم و بفهمیم که گزارش اعمال ما به وسیله دیگران « وظیفه متعالی انسان اجتماعی » و « فصل سوم از مقررات همشهری گری » در پرونده مان نوشته می شود ... در دشت مردم راه میروند و با لبخند به یکدیگر برخورد می کنند . تمامشان اصلاح شده اند . دسته جمعی راه می روند . فرد اصلاح شده قادر نیست تنها راه برود ...
میرا
کریستوفر فرانک

Wednesday, January 30, 2008

سوپ ابن الوقت
مواد لازم :
دوست ، توکل به میزان لازم ، شیراز ،
مواد نالازم :
احمدی نژاد

Saturday, January 19, 2008

انسان تنها نشسته بود . با غم و اندوهی فراوان . همه حیوانات دور او جمع شدند و گفتند ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم ، هر آرزویی داری بگو تا ما بر آورده کنیم . انسان گفت به من قدرت بینایی عمیق بدهبد . کرکس گفت بینایی من مال تو . انسان گفت می خواهم نیرومند باشم . پلنگ گفت مانند من نیرومند خواهی شد . انسان گفت می خواهم اسرار زمین را بدانم . مار گفت نشانت خواهم داد . پس همه حیوانات رفتند . و وقتی انسان همه این هدایا را گرفت ، رفت . و آنگاه جغد به بقیه حیوانات گفت انسان دیگر خیلی چیزها را می داند و قادر است کارهای زیادی بکند . ناگهان من ترسیدم . گوزن گفت انسان به آنچه می خواست رسید آیا دیگر غمگین نخواهد بود ؟ جغد گفت نه . حفره ای در درون انسان دیدم . اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پر کردن آن حفره نیست . همان چیزی که او را غمگین خواهد ساخت . حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد . تا روزی که دنیا خواهد گفت من دیگر چیزی ندارم که به تو ببخشم ، همه چیز تمام شده است .
سرخ پوستان امریکای شمالی

Wednesday, January 16, 2008

من چه کسی را به یاد چه کسی می اندازم . من چه کسی را به یاد چه کسی می انداختم . چه کسی ، چه کسی را به یاد کسی می اندازد . کسی من را به یاد کسی می اندازد ؟ ... یاد چه کسی ... از کجا ؟

Tuesday, January 15, 2008

اوصیکم و تقوی الله ب نینوا ی حسین علیزاده

Friday, January 11, 2008

طفیل هستی عشقند آدمی و پری ... کجایی ؟ با مایی یا با حلیم ؟

Friday, January 4, 2008

اگر بخوام حقیقت رو کامل بگم باید اعتراف کنم که یک زمانی مادر صاحب خونه ما یعنی مادر خانم بلوچ جوان، آلت تناسلی خودش رو در ازای مبلغ ناچیزی پول در اختیار مرد های غریبه قرار می داد .
با تشکر

Wednesday, January 2, 2008

یاد کسه شعر های جوونی به خیر
سورهء هيچ
به نام حقيقت تلخ و نامهربان

قسم به رويا‏‏ ‹› قسم به هيچ ‹› كه خدا را هم تجارت مي كنند ‹› من از جنس خاكم ‹› ابليس از عشق ‹› و خوشبختي از جنـــس كاغذ ‹› و تو چه مي داني كه خدا چيست ؟ ‹› همانا زيبايي ‹› آتش هست اگركاغذ بسوزد ‹› و كساني كه اسير ابليس نشوند بر تختهايي كه نهرهاي خون در سايه هايش روان است خواهند خسبيد خدا از ايشان خشنود و ايشان بر خدا خواهند بود ‹›
راست گفت زرتشت