پروردگارا ما را از بند فرم برهان ... الهی آمیــــــــــــــن ....
Tuesday, February 19, 2008
Tuesday, February 12, 2008
صبح با هم روی مرز های زرد رنگ می دویدیم ، من سیزده سال داشتم و او دوازده سال . نادان تر از آن بودیم که کینه هایی را که در اطرافمان به وجود می آمد حس کنیم و بفهمیم که گزارش اعمال ما به وسیله دیگران « وظیفه متعالی انسان اجتماعی » و « فصل سوم از مقررات همشهری گری » در پرونده مان نوشته می شود ... در دشت مردم راه میروند و با لبخند به یکدیگر برخورد می کنند . تمامشان اصلاح شده اند . دسته جمعی راه می روند . فرد اصلاح شده قادر نیست تنها راه برود ...
میرا
کریستوفر فرانک
میرا
کریستوفر فرانک
Wednesday, January 30, 2008
Saturday, January 19, 2008
انسان تنها نشسته بود . با غم و اندوهی فراوان . همه حیوانات دور او جمع شدند و گفتند ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم ، هر آرزویی داری بگو تا ما بر آورده کنیم . انسان گفت به من قدرت بینایی عمیق بدهبد . کرکس گفت بینایی من مال تو . انسان گفت می خواهم نیرومند باشم . پلنگ گفت مانند من نیرومند خواهی شد . انسان گفت می خواهم اسرار زمین را بدانم . مار گفت نشانت خواهم داد . پس همه حیوانات رفتند . و وقتی انسان همه این هدایا را گرفت ، رفت . و آنگاه جغد به بقیه حیوانات گفت انسان دیگر خیلی چیزها را می داند و قادر است کارهای زیادی بکند . ناگهان من ترسیدم . گوزن گفت انسان به آنچه می خواست رسید آیا دیگر غمگین نخواهد بود ؟ جغد گفت نه . حفره ای در درون انسان دیدم . اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پر کردن آن حفره نیست . همان چیزی که او را غمگین خواهد ساخت . حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد . تا روزی که دنیا خواهد گفت من دیگر چیزی ندارم که به تو ببخشم ، همه چیز تمام شده است .
سرخ پوستان امریکای شمالی
سرخ پوستان امریکای شمالی
Wednesday, January 16, 2008
Tuesday, January 15, 2008
Friday, January 11, 2008
Friday, January 4, 2008
Wednesday, January 2, 2008
یاد کسه شعر های جوونی به خیر
سورهء هيچ
به نام حقيقت تلخ و نامهربان
قسم به رويا ‹› قسم به هيچ ‹› كه خدا را هم تجارت مي كنند ‹› من از جنس خاكم ‹› ابليس از عشق ‹› و خوشبختي از جنـــس كاغذ ‹› و تو چه مي داني كه خدا چيست ؟ ‹› همانا زيبايي ‹› آتش هست اگركاغذ بسوزد ‹› و كساني كه اسير ابليس نشوند بر تختهايي كه نهرهاي خون در سايه هايش روان است خواهند خسبيد خدا از ايشان خشنود و ايشان بر خدا خواهند بود ‹›
راست گفت زرتشت
به نام حقيقت تلخ و نامهربان
قسم به رويا ‹› قسم به هيچ ‹› كه خدا را هم تجارت مي كنند ‹› من از جنس خاكم ‹› ابليس از عشق ‹› و خوشبختي از جنـــس كاغذ ‹› و تو چه مي داني كه خدا چيست ؟ ‹› همانا زيبايي ‹› آتش هست اگركاغذ بسوزد ‹› و كساني كه اسير ابليس نشوند بر تختهايي كه نهرهاي خون در سايه هايش روان است خواهند خسبيد خدا از ايشان خشنود و ايشان بر خدا خواهند بود ‹›
راست گفت زرتشت
Friday, December 21, 2007
Sunday, November 4, 2007
Monday, October 29, 2007
من از رویاهام به خاطر اینکه گاهی با واقعیت اشتباه می گیرمشون عذر می خوام . بعضی از المان های گذشته... تو خواب و بیداری ... گاهی یک فرشته... فقط حیف که تخت جدیدم ناراحته و مهره های کمرمو اذیت می کنه ... اینه که شاید قیافم یکم تو خواب عبوس به نظر برسه ... و تو بیداری سکسی و جذاب ... من صبحها راحت تر مرتکب حماقت میشم ... باید برم شیراز تا حالم خوب شه .... کاراکاس برام سمّه !... یکی بود که آواز می خوند ... یادمه کنار خواجو ... ترانه های قدیمی ... من از رویاهام به خاطر اینکه گاهی با واقعیت اشتباه می گیرمشون عذر می خوام .
Subscribe to:
Posts (Atom)