Friday, August 29, 2008
Monday, August 25, 2008
خوب بحث امروز ما درباره اینه که دقیقا بدبختی یعنی چی ؟ ببینید عزیزان در مقابل بدبختی واژه خوشبختی سریع به ذهن بد سلیقه و قرینه ساز و جناس ساز ایرانی علیلتون خطور نکنه نه ! فقط می خوایم ببینیم تعریف دقیق بدبختی چیه و چرا ! خوشبختی پیش کش ،کاری بهش نداریم ، فعلا تعریفش بر اساس مقررات ملی مصوب 1387، عدم حضور بدبختیه . خوب وقت برنامه تمومه به پایان آمد این دفتر
پ ن پروردگارا خیلی به من مدیونی
پ ن پروردگارا خیلی به من مدیونی
Thursday, August 21, 2008
Tuesday, August 19, 2008
Monday, August 18, 2008
Tuesday, August 12, 2008
Sunday, July 20, 2008
هامون اینبار از دریا بر نگشت.من و خسرو و هامون و علی عابدینی و مهدی خرم ودرکه و تار و صبح های جمعه و سیگار پیچستون و درخت خرمالو و خورشت مرغ و بادمجون وگربه حیاط پشتی و تبریزی های بلند وبارون و فندک زیپو ومهمونای ناخونده وخونده وخیال و خیال و هامون و من و خیال و ... هامونم مُرد ، باید یه فکر اساسی کرد، آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را آقای دکتر
Tuesday, February 19, 2008
Tuesday, February 12, 2008
صبح با هم روی مرز های زرد رنگ می دویدیم ، من سیزده سال داشتم و او دوازده سال . نادان تر از آن بودیم که کینه هایی را که در اطرافمان به وجود می آمد حس کنیم و بفهمیم که گزارش اعمال ما به وسیله دیگران « وظیفه متعالی انسان اجتماعی » و « فصل سوم از مقررات همشهری گری » در پرونده مان نوشته می شود ... در دشت مردم راه میروند و با لبخند به یکدیگر برخورد می کنند . تمامشان اصلاح شده اند . دسته جمعی راه می روند . فرد اصلاح شده قادر نیست تنها راه برود ...
میرا
کریستوفر فرانک
میرا
کریستوفر فرانک
Wednesday, January 30, 2008
Saturday, January 19, 2008
انسان تنها نشسته بود . با غم و اندوهی فراوان . همه حیوانات دور او جمع شدند و گفتند ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم ، هر آرزویی داری بگو تا ما بر آورده کنیم . انسان گفت به من قدرت بینایی عمیق بدهبد . کرکس گفت بینایی من مال تو . انسان گفت می خواهم نیرومند باشم . پلنگ گفت مانند من نیرومند خواهی شد . انسان گفت می خواهم اسرار زمین را بدانم . مار گفت نشانت خواهم داد . پس همه حیوانات رفتند . و وقتی انسان همه این هدایا را گرفت ، رفت . و آنگاه جغد به بقیه حیوانات گفت انسان دیگر خیلی چیزها را می داند و قادر است کارهای زیادی بکند . ناگهان من ترسیدم . گوزن گفت انسان به آنچه می خواست رسید آیا دیگر غمگین نخواهد بود ؟ جغد گفت نه . حفره ای در درون انسان دیدم . اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پر کردن آن حفره نیست . همان چیزی که او را غمگین خواهد ساخت . حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد . تا روزی که دنیا خواهد گفت من دیگر چیزی ندارم که به تو ببخشم ، همه چیز تمام شده است .
سرخ پوستان امریکای شمالی
سرخ پوستان امریکای شمالی
Subscribe to:
Posts (Atom)