Tuesday, August 19, 2008

اگر مرز ایران رو دویست سیصد کیلومتر به داخل آفست کنیم مردمان مهمان نواز منحنی بدست اومده یه کپه تاپالن رو کره زمین

Monday, August 18, 2008

اگر جسمی که در مدار جسم دیگر در حال گردشه رها بشه، با سرعت مستقیم الخط یکنواخت به حرکت خودش ادامه میده . نیچه رو وقتی فکر می کرد ول کردند . بروسلی رو وقتی کنگ فو تمرین می کرد

Wednesday, August 13, 2008

از دو چیز دور افتادم و داره مریضم میکنه شست و شو و رُفت و رو

Tuesday, August 12, 2008

بیدار شو ... باید بری مدرسه ...خانم معلمت گفته تازگی ها از دستت راضی نیس ... خانم معلمت سخت ارضا میشه ... با شوهرش که کارمند بانکه هم این مشکل رو داره

Sunday, July 20, 2008

هامون اینبار از دریا بر نگشت.من و خسرو و هامون و علی عابدینی و مهدی خرم ودرکه و تار و صبح های جمعه و سیگار پیچستون و درخت خرمالو و خورشت مرغ و بادمجون وگربه حیاط پشتی و تبریزی های بلند وبارون و فندک زیپو ومهمونای ناخونده وخونده وخیال و خیال و هامون و من و خیال و ... هامونم مُرد ، باید یه فکر اساسی کرد، آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را آقای دکتر

Saturday, February 23, 2008

پروردگارا ما را از بند فرم برهان ... الهی آمیــــــــــــــن ....

Tuesday, February 19, 2008

قربان چشمان سیاه او رفته بود قبل ازسلام یا هر سخن و کلیشه ای ... نامه از ابتدا بوی پایان میداد ، اتمام چیزیکه زمانی سرشار بود ، غم از سنخ آرامش و بزرگی ... بغض بی کینه . توقف . نخواستن . لبخند . خاطره . خاطره ها . د

Tuesday, February 12, 2008

صبح با هم روی مرز های زرد رنگ می دویدیم ، من سیزده سال داشتم و او دوازده سال . نادان تر از آن بودیم که کینه هایی را که در اطرافمان به وجود می آمد حس کنیم و بفهمیم که گزارش اعمال ما به وسیله دیگران « وظیفه متعالی انسان اجتماعی » و « فصل سوم از مقررات همشهری گری » در پرونده مان نوشته می شود ... در دشت مردم راه میروند و با لبخند به یکدیگر برخورد می کنند . تمامشان اصلاح شده اند . دسته جمعی راه می روند . فرد اصلاح شده قادر نیست تنها راه برود ...
میرا
کریستوفر فرانک

Wednesday, January 30, 2008

سوپ ابن الوقت
مواد لازم :
دوست ، توکل به میزان لازم ، شیراز ،
مواد نالازم :
احمدی نژاد

Saturday, January 19, 2008

انسان تنها نشسته بود . با غم و اندوهی فراوان . همه حیوانات دور او جمع شدند و گفتند ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم ، هر آرزویی داری بگو تا ما بر آورده کنیم . انسان گفت به من قدرت بینایی عمیق بدهبد . کرکس گفت بینایی من مال تو . انسان گفت می خواهم نیرومند باشم . پلنگ گفت مانند من نیرومند خواهی شد . انسان گفت می خواهم اسرار زمین را بدانم . مار گفت نشانت خواهم داد . پس همه حیوانات رفتند . و وقتی انسان همه این هدایا را گرفت ، رفت . و آنگاه جغد به بقیه حیوانات گفت انسان دیگر خیلی چیزها را می داند و قادر است کارهای زیادی بکند . ناگهان من ترسیدم . گوزن گفت انسان به آنچه می خواست رسید آیا دیگر غمگین نخواهد بود ؟ جغد گفت نه . حفره ای در درون انسان دیدم . اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پر کردن آن حفره نیست . همان چیزی که او را غمگین خواهد ساخت . حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد . تا روزی که دنیا خواهد گفت من دیگر چیزی ندارم که به تو ببخشم ، همه چیز تمام شده است .
سرخ پوستان امریکای شمالی

Wednesday, January 16, 2008

من چه کسی را به یاد چه کسی می اندازم . من چه کسی را به یاد چه کسی می انداختم . چه کسی ، چه کسی را به یاد کسی می اندازد . کسی من را به یاد کسی می اندازد ؟ ... یاد چه کسی ... از کجا ؟

Tuesday, January 15, 2008

اوصیکم و تقوی الله ب نینوا ی حسین علیزاده

Friday, January 11, 2008

طفیل هستی عشقند آدمی و پری ... کجایی ؟ با مایی یا با حلیم ؟

Friday, January 4, 2008

اگر بخوام حقیقت رو کامل بگم باید اعتراف کنم که یک زمانی مادر صاحب خونه ما یعنی مادر خانم بلوچ جوان، آلت تناسلی خودش رو در ازای مبلغ ناچیزی پول در اختیار مرد های غریبه قرار می داد .
با تشکر