Wednesday, January 30, 2008

سوپ ابن الوقت
مواد لازم :
دوست ، توکل به میزان لازم ، شیراز ،
مواد نالازم :
احمدی نژاد

Saturday, January 19, 2008

انسان تنها نشسته بود . با غم و اندوهی فراوان . همه حیوانات دور او جمع شدند و گفتند ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم ، هر آرزویی داری بگو تا ما بر آورده کنیم . انسان گفت به من قدرت بینایی عمیق بدهبد . کرکس گفت بینایی من مال تو . انسان گفت می خواهم نیرومند باشم . پلنگ گفت مانند من نیرومند خواهی شد . انسان گفت می خواهم اسرار زمین را بدانم . مار گفت نشانت خواهم داد . پس همه حیوانات رفتند . و وقتی انسان همه این هدایا را گرفت ، رفت . و آنگاه جغد به بقیه حیوانات گفت انسان دیگر خیلی چیزها را می داند و قادر است کارهای زیادی بکند . ناگهان من ترسیدم . گوزن گفت انسان به آنچه می خواست رسید آیا دیگر غمگین نخواهد بود ؟ جغد گفت نه . حفره ای در درون انسان دیدم . اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پر کردن آن حفره نیست . همان چیزی که او را غمگین خواهد ساخت . حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد . تا روزی که دنیا خواهد گفت من دیگر چیزی ندارم که به تو ببخشم ، همه چیز تمام شده است .
سرخ پوستان امریکای شمالی

Wednesday, January 16, 2008

من چه کسی را به یاد چه کسی می اندازم . من چه کسی را به یاد چه کسی می انداختم . چه کسی ، چه کسی را به یاد کسی می اندازد . کسی من را به یاد کسی می اندازد ؟ ... یاد چه کسی ... از کجا ؟

Tuesday, January 15, 2008

اوصیکم و تقوی الله ب نینوا ی حسین علیزاده

Friday, January 11, 2008

طفیل هستی عشقند آدمی و پری ... کجایی ؟ با مایی یا با حلیم ؟

Friday, January 4, 2008

اگر بخوام حقیقت رو کامل بگم باید اعتراف کنم که یک زمانی مادر صاحب خونه ما یعنی مادر خانم بلوچ جوان، آلت تناسلی خودش رو در ازای مبلغ ناچیزی پول در اختیار مرد های غریبه قرار می داد .
با تشکر

Wednesday, January 2, 2008

یاد کسه شعر های جوونی به خیر
سورهء هيچ
به نام حقيقت تلخ و نامهربان

قسم به رويا‏‏ ‹› قسم به هيچ ‹› كه خدا را هم تجارت مي كنند ‹› من از جنس خاكم ‹› ابليس از عشق ‹› و خوشبختي از جنـــس كاغذ ‹› و تو چه مي داني كه خدا چيست ؟ ‹› همانا زيبايي ‹› آتش هست اگركاغذ بسوزد ‹› و كساني كه اسير ابليس نشوند بر تختهايي كه نهرهاي خون در سايه هايش روان است خواهند خسبيد خدا از ايشان خشنود و ايشان بر خدا خواهند بود ‹›
راست گفت زرتشت

Friday, December 21, 2007


از این شهر متنفرم . پروردگارا با شماما !

Sunday, November 4, 2007

مرد دیواری از احساسات به دور خود کشید تا جلوی نشت آخرین دلار هایی را که برایش مانده بود بگیرد

Monday, October 29, 2007

من از رویاهام به خاطر اینکه گاهی با واقعیت اشتباه می گیرمشون عذر می خوام . بعضی از المان های گذشته... تو خواب و بیداری ... گاهی یک فرشته... فقط حیف که تخت جدیدم ناراحته و مهره های کمرمو اذیت می کنه ... اینه که شاید قیافم یکم تو خواب عبوس به نظر برسه ... و تو بیداری سکسی و جذاب ... من صبحها راحت تر مرتکب حماقت میشم ... باید برم شیراز تا حالم خوب شه .... کاراکاس برام سمّه !... یکی بود که آواز می خوند ... یادمه کنار خواجو ... ترانه های قدیمی ... من از رویاهام به خاطر اینکه گاهی با واقعیت اشتباه می گیرمشون عذر می خوام .

Sunday, October 28, 2007

پروردگارا دفتر کار جدیدم رو افتتاح می کنم اُمیدوارم فرصتی برات باشه تا رفتار زشتی که در گذشته با من داشتی رو جبران کنی

Sunday, October 21, 2007

انســـُـن* بیماردل انســـُـنیه که تا یه دافی هیجده نوزده ساله بهش پا میده دست و پاشو نه که بگم گم می کنه نه پیر این راه تر از این حرفاست ولی همینکه شب این موضوع رو تو ذهن خودش مرور می کنه و لذت می بره یعنی مریضه دیگه ! نه ؟ به نظر من که هست البته من خودم خیلی دخترای تو این سن رو دوست دارم ... آخی خیلی گناه دارن ... وقتی که خودشونو می گیرن برات ولی حواسشون به تو اِ ... دیدین ؟ یا مثلا وقتی دوست پسر دارن ولی دوست دارن یکمی شیطنتم بکنن ... جدی می گما خیلی همه اینا قشنگه ... آدم یاد جوونیاش می اُفته ... یاد تخت جمشید ... سعدیه ... حافظیه ... هان چی داشتم می گفتم ؟ ولش کن
* انسان ، بنی بشر ( منظورم فرشید نیست ) ، آدم
سال پنجاه و هفت ملت ایران علیه حکومت انقلاب کرد . وقتشه که علیه خودش انقلاب کنه ....

Friday, October 19, 2007

فکر می کنم به تعداد اینهمه خونه خوب تو شهر آدمای خیلی پولدار تر از من وجود دارند . اااااااا ... چقدر زیادن آدمایی که اضطراب های منو ندارن ... اینا کیان ؟ کارفرماهایی که دیر به دیر پول میدن و هر جا می تونن به بهانه های مختلف پولتو نمی دن ؟ ... باید زمان زیادی رو صرف دور ریختن چیزایی بکنم که پدرم بهم یاد داده ! تو این لونه جدیدم فرصت خوبی بدست میارم که این کار رو بکنم ... فعلا که از دنیای شما یک زیر زمین سی و چهار متری که حریم خودم باشه و سه الکروکیز ( دو تا کولهاس و یک ام وی آر دی وی ) مرا بس ! با سیصد میلیون تومان پول ... با یه مرغداری و یه باغ و یه ویلا تو شمال .... همین ...هان ! هان ! و کتاب کانتمپروری هاوسز و همچنین شاپینگ کولهاس ! همین نه اس ایکس ایکس ایکس ال کولهاس رو هم بدین !
همش که شد این مرتیکه کولهاس ! نه من پول می خوام پول بدین !
راستی شهرمم می خوام با یه عالمه کار.
اوا چه دخترونه ! پس ک#رمم روش !