Tuesday, September 9, 2008

بالاخره یک روز بر می گردم به درکه ، اگه چند تا کار نیمه تموم دیگه رو تموم کنم ، برمی گردم و از اون طرف می رم با خیال راحت ... این طرف که خوب نیست ، ولی خب ... من فقط اومدم اینور که چند تا کار نیمه تمومو تموم کنم ... بر می گردم ... هنوز یادم نرفته که عمو مُرد و اونجا با مهدی زیربارون سیگار کشیدیم ، حتما مهدی منتظره ،...
چه تاریخ و فرهنگ پیچیده ای ... کاش می شد حافظه یک ملت رو پاک کرد و کتاب های تاریخشون رو شست و اونها رو به آغوش سادگی و منطق باز گردوند ، اگر می شد نصف مترادف ها رو دور ریخت تعداد فاحشه ها کمتر می شد

Friday, August 29, 2008

ای مادرتو آزمون نظام مهندسی

Monday, August 25, 2008

خوب بحث امروز ما درباره اینه که دقیقا بدبختی یعنی چی ؟ ببینید عزیزان در مقابل بدبختی واژه خوشبختی سریع به ذهن بد سلیقه و قرینه ساز و جناس ساز ایرانی علیلتون خطور نکنه نه ! فقط می خوایم ببینیم تعریف دقیق بدبختی چیه و چرا ! خوشبختی پیش کش ،کاری بهش نداریم ، فعلا تعریفش بر اساس مقررات ملی مصوب 1387، عدم حضور بدبختیه . خوب وقت برنامه تمومه به پایان آمد این دفتر
پ ن پروردگارا خیلی به من مدیونی

Thursday, August 21, 2008

نمی خوام تو این شهر زندگی کنم ولی همه دوستام اینجان باید یه روز همشونو بردارم برم ارومیه نباید این موضوع رو هیچوقت فراموش کنم نمی خوام تهران بمونم شعر نمی گم اینجا غلطه
من کودن نیستم ، سیستم دفاعی بدنم حافظه ام رو از بین برد تا بتونم بطور عادی به زندگیم ادامه بدم . بابا هیچی تو این دنیا بی حکمت نیس ، می بینی

Tuesday, August 19, 2008

اگر مرز ایران رو دویست سیصد کیلومتر به داخل آفست کنیم مردمان مهمان نواز منحنی بدست اومده یه کپه تاپالن رو کره زمین

Monday, August 18, 2008

اگر جسمی که در مدار جسم دیگر در حال گردشه رها بشه، با سرعت مستقیم الخط یکنواخت به حرکت خودش ادامه میده . نیچه رو وقتی فکر می کرد ول کردند . بروسلی رو وقتی کنگ فو تمرین می کرد

Wednesday, August 13, 2008

از دو چیز دور افتادم و داره مریضم میکنه شست و شو و رُفت و رو

Tuesday, August 12, 2008

بیدار شو ... باید بری مدرسه ...خانم معلمت گفته تازگی ها از دستت راضی نیس ... خانم معلمت سخت ارضا میشه ... با شوهرش که کارمند بانکه هم این مشکل رو داره

Sunday, July 20, 2008

هامون اینبار از دریا بر نگشت.من و خسرو و هامون و علی عابدینی و مهدی خرم ودرکه و تار و صبح های جمعه و سیگار پیچستون و درخت خرمالو و خورشت مرغ و بادمجون وگربه حیاط پشتی و تبریزی های بلند وبارون و فندک زیپو ومهمونای ناخونده وخونده وخیال و خیال و هامون و من و خیال و ... هامونم مُرد ، باید یه فکر اساسی کرد، آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را آقای دکتر

Saturday, February 23, 2008

پروردگارا ما را از بند فرم برهان ... الهی آمیــــــــــــــن ....

Tuesday, February 19, 2008

قربان چشمان سیاه او رفته بود قبل ازسلام یا هر سخن و کلیشه ای ... نامه از ابتدا بوی پایان میداد ، اتمام چیزیکه زمانی سرشار بود ، غم از سنخ آرامش و بزرگی ... بغض بی کینه . توقف . نخواستن . لبخند . خاطره . خاطره ها . د

Tuesday, February 12, 2008

صبح با هم روی مرز های زرد رنگ می دویدیم ، من سیزده سال داشتم و او دوازده سال . نادان تر از آن بودیم که کینه هایی را که در اطرافمان به وجود می آمد حس کنیم و بفهمیم که گزارش اعمال ما به وسیله دیگران « وظیفه متعالی انسان اجتماعی » و « فصل سوم از مقررات همشهری گری » در پرونده مان نوشته می شود ... در دشت مردم راه میروند و با لبخند به یکدیگر برخورد می کنند . تمامشان اصلاح شده اند . دسته جمعی راه می روند . فرد اصلاح شده قادر نیست تنها راه برود ...
میرا
کریستوفر فرانک